او، تبدیل به آدمی شده بود که سرش برای دعوا درد می‌کند. اما بردباری و سربه‌زیری ذاتی‌اش کمی جلوی این‌ها را می‌گرفت. وقتی یک چنین موجودی عصیان می‌کند، هرچقدر هم حد و مرز بشکند و پا از‌ گلیمش درازتر کند، بازهم کاملاً مشخص است که دارد به خودش فشار می‌آورد و با خود درگیر است. اولین سدی هم که نمی‌تواند بشکند، همان شرم و خویشتن‌داری ذاتی‌اش است. نمی‌دانم چه سری است که این‌طور آدم‌ها وقتی سر به شورش برمی‌دارند جوری حد و مرزها را می‌شکنند که حتی نمی‌توانی رفتارشان را باور کنی؛ به هیچ‌وجه با عقل جور‌ در‌نمی‌آید. اما آدمی که به فسق و فجور عادت دارد، برعکس، همیشه سعی می‌کند کارش را عادی‌تر و پیش‌پا‌افتاده‌تر‌ جلوه بدهد. ممکن است عملش صد برابر بدتر از آن آدم محجوب باشد، اما ظاهرش را با نزاکت و شایسته نگه می‌دارد و حتی داعیه‌ی برتری هم دارد.


📚نازنین
فیودور داستایوفسکی
#کتاب

1
2 لایک0 بازنشر0 نقل‌قول

پاسخ‌ها (1)

همونقدر غمگین بود که میگفتن؟

0

آره «حال بد کن حال خوب کن» بود برای من.

البته بنظرم باید بشینی یباره بخونی بینش نباید وقفه بیوفته. یبار هم اینجوری میخونمش.

تم داستان خیلی روانشناسانه‌ست

0