آنچه گذشت و میگذرد؛
-امتحانامو دادم بد نبود
-پروژه چهار تا از بچه هارو غیر خودم دارم انجام میدم:,-)
دو تاشونو چون دوستشون دارم و دوستامن (یک خانم چهل و یکی دیگه چهل و هشت ساله)
یکی دیگه ام چون عروسیشه ، یکی ام با وجود این که تو اون دعواهای سیاسی به مذهبیا و با حجابا گفت گوسفندهای بی مغز و کلی توهین کرده بود گفتم انجام ندم ولی چون دلم براش میسوزه و از بیثباتی هویتیش آگاهم، گفتم سگ خورد ولی گزارششو بد مینویسم خودش به زحمت بیوفته ادیت کنه
-از یه آقاهه تو تاکسی که صندلی جلو نشسته بود و بچشو بغل کرده بود، انقدر حس آشنایی و مهربونی در عین مردونگی گرفتم فقط از نگا کردن بهش کلی گریه کردم و یاد کسی برام زنده شد. بعدشم زیر چشمام شکل راکون شد و خب واقعا ینی چی اخه
ـ بالاخره یه داستان هفت صفحه ای کوتاه تخیلی نوشتم که خیلی سخت بود . جدی چجوری رمان مینویسن؟
تهش اما خوب شد
-با دوستم رفتیم بیرون کلی ظرف روحم پر شد وسطش مامانم زنگ زد انقدر عصبانیم کرد ظرف خالی شد بعد دوباره با دوستم حرف زدیم ،ظرف روحم اوکی شد
-۲ تا مانتو گوگولی خریدم
-دعاهایی که نوشته بودمو نگا کردم دیدم خیلیش اتفاق افتاده خوشحال شدم
-خداروشکر
