اخیرا داستان اسباب بازی ۵ رو دیدیم (اتفاقی شد، چون انگیزهای برای دیدنش نداشتم). بامزه و جالب بود.

ولی واقعا چرا نویسندههای خوب و خلاق تو هالیوود نداریم دیگه!؟ چرا اینقدر این مسأله که سیر داستان باید از الگوهای استاندارد پیروی کنه تو ذوق میزنه؟ جلوی چشمت مسیر حوادث رو به نفع الگوهای تکراری دستکاری میکنن. فهمیدیم دیگه: بچهها بزرگ میشن عروسکها رو دور میندازن... چند بار باید مواجهه عروسکها با این مسأله رو مرور کنیم؟ واقعا چرا نباید داستان توی ۳ تموم میشد؟ این قسمت به جز ایدههای مختصری در مورد اثرات بد شبکههای مجازی روی بچهها، چه چیز جدیدی برای ارائه داشت؟

