nelii
@nelii

۱۴۰۵/۵/۱۲

دیشب رفتیم یه مهمونی خونه همکار بابام برای کار داداشم. یعنی کاملاا بی ربط به من. همینجوری که نشسته بودم به غلط کردن افتاده بودم که اصن چرا اومدم.

بعد گفتم بذار دعا کنم حالا که تا اینجا اومدم یه خیری از توش در بیاد . انقدر آخرش با خانوم آقاهه دوست شدم و معاشرت خوبی داشتیم خیلی خوش گذشت و احساس شنیدن شدن و دیده شدن بهم دست داد. امیدوارم اونم همین حسو کرده باشه. واقعا خدا آدما رو می‌ذاره سر راه آدم.

50
9 لایک0 بازنشر0 نقل‌قول