من روی اینکه همه جای خونه همزمان تمیز و مرتب باشه خیلی حساسم و خب هیچ وقت این اتفاق نمیفته و یه جا بالاخره نامرتبه. و این باعث میشه هم سعادتم کاملاً مخدوش بشه و هم تمرکزم رو برای انجام کارای شخصیم از دست بدم. مدام دارم کارای تکراری میکنم و هر کدوم که تموم میشه، اون یکی به مرحله تکرار میرسه. بلای جونم هم لباسه. اینکه حواسم باشه سبد رخت چرکا کی پر میشه که لباسشویی روشن کنم، ریختنشون تو لباسشویی، بعداً جمع کردن و تا کردن و تو کشو گذاشتن، یا تفکیک لباسهایی که قراره تو کمد آویزون بشن و بدتر از همه لباسایی که به اتو نیاز دارن. اتو دشمن شماره ۱ من در خانهداریه. بعد هم باید حواسم باشه هر دو سه ماهی یک بار کل کمد رو مرتب کنم و جلوی چشمم نامرتب شدنش رو در دو سه روز ببینم.
عمر تمیزی آشپزخونه کوتاهترینه. تمام سطوح رو میسابم و همه چی برق میزنه. بعد چند ساعتی میرم سراغ کارم و میام میبینم لک آب روی سطوحه (لک آب دشمن شماره ۲ من در خانهداریه)، یا یه چیزی یه جا ریخته، یا توستر کجه و سیمش اون طور که دوست دارم پشتش پنهان نیست، یا مثلاً سینک پر از ظرفه چون همه مثل من دیوونه نیستن و صبر میکنن پرتر بشه تا همه رو با هم بشورن ولی من نمیتونم باهاش کنار بیام و کل روزم خراب میشه.
گاهی فکر میکنم خوبه که ۵-۶ روز در هفته از صبح خیلی خیلی زود از خونه برم بیرون و تا شب بیرون بمونم مثلاً تو کتابخونهای چیزی که خونه و متعلقاتش جلوی چشمم نباشه. فکر میکنم ۵۰-۶۰ درصد توانم داره صرف خانهداری میشه و با بقیه ش هم نمیتونم تو دانشگاه و شغلم پیشرفت کنم. وقتی بهش فکر میکنم واقعا غمگین میشم و حس میکنم خیلی بیعرضه ام که نمیتونم خونه تمیز و مرتب و زندگی شخصی موفق رو با هم داشته باشم در حالی که همه آدما همه چیو دارن با هم هندل میکنن.