کلی از تمیزکاری خونه مونده، محصولات نمایشگاهی که یهو ردیف شد رو مرتب نکردم، اتاقم رو نسابیدم و توی یادگیری ساز اصلا موفق نبودم.
امروز هر بار سرم رو زمین گذاشتم یه مصدوم سروکلهاش پیدا شد و خستگی سه روز کار خستهکنندهٔ پشت هم موند رو جونم.
فردا مهمون دارم. در حالی که باید خونه رو تمیز کنم باید محصولاتم رو هم لیبل گذاری کنم که ظهر برم غرفه رو تحویل بگیرم.
امشب در حالی که کلی کار برای انجام دادن داشتم و یادم رفته بود بنویسمشون هیچ کاری نکردم و ترجیح دادم تمرین کنم که الان از بس نتونستم و صدا، صدای دلخواهم نبود غمیگن، ناراحت و رو به ناامید شدنم و زانوی غم بغل گرفتم.
شهریور واقعا نفهمیدم چیکار کردم و دارم چیکار میکنم و قراره چیکار کنم.
تابستون واقعا نظم زندگیم رو بهم میزنه و از مدار ثابت خارجم میکنه.
