این عروسیه کلی خوش‌گذشت ولی چیزی که اذیتم کرد، اونم خیلی زیاد، حرف‌های با حسرت یه عده‌ی زیادی از اقواممون بود. حسرت خیلی از چیزهایی که من تجربه‌اش کرده بودم رو داشتن و این برام به معنای واقعی کلمه غم‌انگیز بود.

از وقتی یادم میاد دارم فرهنگ زیستیِ روستا رو در خانواده و آشنایان و اقوام تغییر میدم. با کلیشه‌های مسخره‌ای که یه عمر برای بچه‌ها و مخصوصا دخترا ساختن می‌جنگم و در حد خودم والدین رو آگاه میکنم که فلان اخلاق، عمل و حرکت شاید الان نمود دلخواه شما رو داشته باشه ولی در درازمدت علیه شماست. تا حدود خیلی کمی موفق شدم. هر بار توی جمع‌‌ها قرار می‌گیرم بخش بزرگی از دغذغه‌ام اصلاح رفتارها و پیش‌فرض‌هاست، با این منظور که حداقل یک نفر جلوی این سنت برآمده از هوا هم بایسته یک نفره و قطره قطره میشه جلوی این سنت‌ها ایستاد.

مؤثرین کارم انتخاب دانشگاه خیلی دور در سن پایین بود که رفته رفته با این نگاه که خب این رفت مگه چی شد؟! مگه اتفاقی براش افتاد؟ و و و تابوی درس خواندن در شهر غریب و شب جایی غیر از خونه سریرزمین گذاشتن برای اطرافیان شکسته شد. شاید کار شاقی نباشه و حتی مسخره به حساب بیاد ولی ۱۳ـ۱۴ سال پیش واقعاً برای جامعه‌ای که توش زندگی می‌کردم خیلی قفل بود.

25
6 لایک0 بازنشر0 نقل‌قول