بالای صد کلمه

12 عضو

/c/over100words

فقط پست‌های بالای صد کلمه‌ای که خودمون نوشتیم.

امشب قصد بیرون رفتن از خونه رو نداشتم، جز برای بازدید‌. یهو از برنامه‌ای که داشتیم، خارج شدیم. گذرمون به مغازه‌ها افتاد. از اول ماه یادم بود که تولدش، اواسط شهریورماهه، ولی وقت، خلاقیت و حوصله کافی واسه خرید کادو نداشتم. بهش گفتم به انتخاب خودت، هر چی می‌خوای بردار، من حساب می‌کنم. چند مدل از اون‌چی…

0

این عروسیه کلی خوش‌گذشت ولی چیزی که اذیتم کرد، اونم خیلی زیاد، حرف‌های با حسرت یه عده‌ی زیادی از اقواممون بود. حسرت خیلی از چیزهایی که من تجربه‌اش کرده بودم رو داشتن و این برام به معنای واقعی کلمه غم‌انگیز بود.

از وقتی یادم میاد دارم فرهنگ زیستیِ روستا رو در خانواده و آشنایان و اقوام تغییر میدم. با ک…

0

رژیم پرهیز از قند و شکرم به جایی رسیده که دیگه بهش فکر نمی‌کنم و روزهاشو نمی‌شمرم. فکر کنم از ۴۰ روز رد کردم (با یک روز آوانس حوالی روز ۳۰اُم) و قسمت جذابش اینه که واقعاً حل شده توی سبک زندگی و عادت‌های غذاییم. یعنی دیگه «حس نمی‌کنم» که «دارم پرهیز می‌کنم». چندان تمایلی به مصرف قند و شکر ندارم دیگه …

0

چقد طول می‌کشه تا آدمیزاد بتونه، فقط به عنوان کسی که مثل همه‌ی آدم‌های دیگه وجود داره و اثرش حس می‌شه، کمی‌ خودش رو احساس کنه؛ بعد تازه بتونه کم‌کم به این اثر حسی مثل دوست‌داشتن پیدا کنه...
انگار تا قبل از این حالت چون همیشه با خودمون بودیم، وجود داشتن رو یک پیش‌فرض درنظر گرفته بودیم و بصورت کاملا خ…

0

یکبار که خانم الف، از معدود دوست سابقاً صمیمیم، داشت رازهای خانم ب( که خودش معتقد بود راز نیست و همه میدونن) رو به روش خیلی تحقیرآمیزی(از نظر من) در یک جمع حدود ۳۰ نفره که حداقل ۴ نفر خانم ب رو می‌شناختن بیان می‌کرد که گفتم کارت اشتباهه و منو که دوست صمیمیت هستم نسبت به بهت بی‌اعتماد می‌کنه حتی اگه …

0

گزارش به مردم:

اون رژیم حذف قندم با موفقیت به یک ماه رسید.

دیروز برای اولین بار بعد از یک ماه، به خودم یک روز آوانس دادم و کمی شربت زعفرون با شکر خوردم و یه قلوپ نوشابه. شاید براتون عجیب باشه، اما اصلا نوشابه مثل سابق برام خوشمزه نبود. یعنی طعم کولاش رو حس میکردم و جالب بود، اما اون حالت ولعی که به خا…

0

اگه یک عمر اون بچه حرف‌گوش‌کنه‌ی خانواده بوده باشی، از سخت‌ترین لحظه‌هایی که تجربه می‌کنی اونجاست که می‌فهمی مامان و باباتم دوست نداشتن انقد حرف‌ گوش کن باشی! ولی مثل یک راز اینو با خودشون انقد نگه‌داشتن تا وقتی که دیگه نتونستن تحملش کنن.
به محض اینکه می‌فهمن دیگه زیانش داره از سودش بیشتر می‌شه شروع …

0

قلبم:

«بهم اعتماد کن و باهام کار کن، اگه اشتباهی هم کردم یاد می‌گیرم و بهتر می‌شم، همون‌طور که به فکرت اعتماد داری و کارهای زیادی رو بهش سپردی و به مرور بهتر شده.»

خودم:

«آخه اشتباه‌های فکر محدود بوده، خیلی چارچوب‌مند و با ترس و خزنده پیش رفته، هزینه‌ی خاصی نداشته برام.»

قلبم:

«اشکال نداره، به من هم زمین…

0

امروز روز 13اُم یا 14اُم این پرهیزه.

البته همونجوری که گفتم، در واقع پرهیز مطلق نیست، مثلا مقدار کمی که توی سس‌ها شکر هست رو به خودم آوانس دادم. اما از نوشیدنی قندی، بستنی، شکلات، کیک و کلوچه، چایی شیرین با قند و شکر، شیرینی، حلوا، سوهان و نظایر اونها (😂) به طور مطلق پرهیز کردم.

الان که حساب کردم دید…

@sah

امروز میشه پنج روز که قند و شکر و مشتقاتشون رو از رژیم غذاییم حذف (دقیق‌تر بگم: خیلی محدود) کردم. این اولین باره که چنین کاری می‌کنم.

یکی دو روز اول یه مقدار فشار روی مغزم بود، انگار مخدرش رو یهو ازش گرفته باشم. 😂 ولی انگار کم‌کم سبک‌تر شد اثرش و عادت کرد به وضعیت جدید. الان حس میکنم در کل مغزم سبک‌تره. قند و شکر انگار یهو مغز رو Boost می‌کنن و همونقدر هم سریع افت می‌کنی. میفتی توی یه نوسان دائمی و خمودگی‌های مکرر. الان حس می‌کنم عملکرد مغزم پایدارتر شده.

قبلاً حذف یا محدود کردن نوشیدنی قندی رو تجربه کرده بودم و روی وزن و فرم بدنم تاثیر داشت. این بار گفتم یه کم دایره محدودیت رو بزرگتر کنم. برای اینکه سنگ بزرگ و نشانه‌ی نزدن نباشه، در قدم اول فقط یه محدودیت سه روزه گذاشتم. اما حال داد بهم و فعلا دارم ادامه‌ش میدم. البته میگم محدودیت خیلی سفت هم نیست، مثلاً دیشب ساندویچی خوردم که توی سسش شکر داشت. ولی به خودم آوانس دادم. به همین شکل بریم جلو ببینیم چطور میشه 😎

0

یه مکث می‌کنم قبل از بعضی تعامل‌ها برای اینکه به خودم یادآوری کنم لمس کردن و لمس شدن می‌تونه تجربه‌ی خوشایندی باشه.

اگه این مکث رو نکنم انگار پیش‌فرضم اینه لمس باعث خراشیده شدن و آسیب می‌شه، یا حداقل همیشه خطرش برای دو طرف وجود داره، و به طور کلی نمی‌ارزه.

یه جایی که این پیشفرض خودش رو نشون می‌ده اینه…

0

- انگاری یه مقدار کمبود خواب دارم.

- امروز برای دقایقی حس مهندس نرم‌افزار بودن داشتم، چند باری خدا رو شکر کردم براش. بعد از دوری چندین ساله، دو ماه یادگیری‌های اولیه‌ش طول کشید، الان هم نزدیک هفت ماه می‌گذره از استخدام شدنم.

- سر صبحی از یه آدم مهم هم یه فیدبک خیلی خیلی خوب گرفتم. اونم گذاشتم کنار که …

0

یه ساعتِ قطعی برقی اعلام کردن برامون، ولی تقریباً همیشه یه ساعت دیگه‌ای می‌برن. تنها چیزی که می‌دونم اینه که اگر قرار باشه برق بره، سر ساعت زوج میره. بنابراین زندگیم تقسیم شده به اسپرینت‌های دو ساعته. چند دقیقه مونده به ساعت زوج، باید آنچه در دو ساعت گذشته کردم رو جمع‌بندی کنم و کامپیوتر و اینا رو خ…

0


یه چیزی توی فضای تحلیل توی ایران خیلی رایجه، نمیدونم شاید بقیه جاها هم هست، ولی اینجا خیلی توی ذوق من میزنه:

اونم اینکه همین‌جوری یه چرتی بپرونیم، عموما منطبق بر آرزوها و تصاویر عمیق ذهنی خودمون (اونجوی که دوست داریم یا عادت داریم که دنیا باشه)، بعد که درست در نیومد (یعنی اساسا هیچ نسبتی با واقعیت ند…

0

- هفته‌ی پیش دو روز سر کار نرفتم برای مریضی.

- ۶ بار هم برای یه عزیزی رفتیم بیمارستان. (حالشون خوبه) یه مقدار فضا و انرژی گرفت ازمون. ولی اتفاقات و خاطره‌هاش جالب بود. مثلا بیشتر از هر وقت دیگه‌ای با بچه‌ی جدید قدم زدم. همین امروز تجربه‌ش جالب بود، با خودآگاهی خوبی حدود یک ساعت باهاش راه رفتم شعرهای …

0

امروز میشه پنج روز که قند و شکر و مشتقاتشون رو از رژیم غذاییم حذف (دقیق‌تر بگم: خیلی محدود) کردم. این اولین باره که چنین کاری می‌کنم.

یکی دو روز اول یه مقدار فشار روی مغزم بود، انگار مخدرش رو یهو ازش گرفته باشم. 😂 ولی انگار کم‌کم سبک‌تر شد اثرش و عادت کرد به وضعیت جدید. الان حس میکنم در کل مغزم سبک‌…

0

یه اتفاق خیلی ناراحت‌کننده می‌افته توی آدمایی که یهو «از دست میرن» اونم اینه که خودشون متوجه نمیشن که از دست رفتن. یعنی واقعاً طرف طی زمان و پله‌پله یه سری ویژگی‌های خوبش رو از دست میده و تبدیل به موجود تباهی میشه، اما خودش متوجه نمیشه که چقدر واترقیده. حتی ممکنه تصور کنه رشد کرده و دیگه هم نباید به…

0

- درود بر دفتر چهل برگ قطع معمولی. درود بر بولت‌ژورنال برای سادگی و انعطافش.

- از الهه‌ی شانس می‌خوام که تا آخر سال تیم رو همراهی کنه. شانس بزرگ می‌خوایم.

- طفلک آدمای یُبس. خودشون هم معذبن بنده‌های خدا. شاید حتی بیشتر از اطرافیانشون.

- این سه روز توی شرکت کارهای جدیدی انجام دادم. جالب بود، یه جاهاییش …

0

کمبود دانش نداری، کمبود حس داری.

احتمالا چون به جای پرسیدن «الان چه حسی دارم؟» می‌پرسی:

- «چه حسی باید داشته باشم؟»

مامانم، خدا، جامعه، دوستام، چه حسی می‌خوان ازم؟ حس «درست» در این لحظه چیه؟ یه کتاب پونصد صفحه‌ای فلسفه‌ی اخلاق هست، اونو باید اول بخونم تا بفهمم چه حسی دارم! بذار ببینم اکثریتِ دوستام چه …

0

اینکه میگن از روی چهره قضاوت نکنید، بنظرم دو تا بخش داره. یکی خود چهره و یکی میمیک. خود چهره خب یه ویژگی مادرزادیه و داده‌ی خاصی در مورد شخصیت آدم‌ها بهمون نمیده. میمیک ولی کاملا برآمدی از احوالات درونی و شخصیته. آدم بدجنس بدجنسیش توی چهره‌اش مشخصه. همینطور آدم مهربون. آدم رنج‌کشیده و حمایتگر، این و…

0

خانمی نوشته بود که توی جمع‌های دوستانه‌شون، چون همه بچه دارند، وقتی بچه‌ها مشغول بازی با هم می‌شن، هر از گاهی میره سراغ بچه‌ش و به یه بهونه‌ای ناز و نوازشش می‌کنه؛ فقط برای اینکه بچه بفهمه هنوز حواسش بهشه و «ظرف توجهش» پر بمونه.

می‌گفت از وقتی این کار رو می‌کنه، بچه‌ش توی جمع خیلی آروم‌تره، راحت‌تر ب…

0