ذکر تو از زبان من، فکر تو از جَنان من
چون برود که رفتهای، در رگ و در مفاصلم
#سعدی
همه دیدهها به سویت، نگران حُسنِ رویت
مَنَت آن کمینه مرغم، که اسیر دام داری
شگفت ماندهام از بامدادِ روز وداع
که برنخاست قیامت چو بی تو بنشستم
نظر آوردم و بردم که وجودی به تو ماند
همه اسمند و تو جسمی همه جسمند و تو جانی
درِ اندیشه ببستم، قلمِ وهم شکستم
که تو زیباتر از آنی که کنم وصف و بیانت
شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد
تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد
گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی
حاصل عمر آن دَمست باقی ایام رفت