#سعدی

ذکر تو از زبان من، فکر تو از جَنان من

چون برود که رفته‌ای، در رگ و در مفاصلم

#سعدی

0

همه دیده‌ها به سویت، نگران حُسنِ رویت

مَنَت آن کمینه مرغم، که اسیر دام داری

#سعدی

0

شگفت مانده‌ام از بامدادِ روز وداع

که برنخاست قیامت چو بی تو بنشستم

#سعدی

0

نظر آوردم و بردم که وجودی به تو ماند

همه اسمند و تو جسمی همه جسمند و تو جانی

#سعدی

0

درِ اندیشه ببستم، قلمِ وهم شکستم

که تو زیباتر از آنی که کنم وصف و بیانت

#سعدی

0

شب عاشقان بی‌دل چه شبی دراز باشد

تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد

#سعدی

0

گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی

حاصل عمر آن دَمست باقی ایام رفت

#سعدی

7
پایان