کمبود دانش نداری، کمبود حس داری.
احتمالا چون به جای پرسیدن «الان چه حسی دارم؟» میپرسی:
- «چه حسی باید داشته باشم؟»
مامانم، خدا، جامعه، دوستام، چه حسی میخوان ازم؟ حس «درست» در این لحظه چیه؟ یه کتاب پونصد صفحهای فلسفهی اخلاق هست، اونو باید اول بخونم تا بفهمم چه حسی دارم! بذار ببینم اکثریتِ دوستام چه حسی دارن، اون موقع است که حسم رو میفهمم!
- «چه حسی دوست دارم داشته باشم؟»
چی بیشتر و سریعتر حال میده؟ همین الان چطور میتونم غرق لذت بشم؟ حس منفی؟ یه لحظه هم نمیخوام بشینم باهاش. سریعترین راه فرار کردن ازش چیه؟ لذت و ترس در هر لحظه تمام حسم رو تعیین میکنن، هیچ بُعدِ حسی دیگهای رو نمیتونم و نمیخوام زیست کنم. اصلا مگه بُعد دیگهای هم وجود داره؟!
- «چه حسی بهینهتره داشته باشم؟»
چطوری میتونم با توسعهی فردی خودم رو پاره کنم؟ اقتصاد رفتاری چی میگه؟ کتاب کانمن رو خوندی؟ چطوری میتونم به این هدف که منطقا پنج سال طول میکشه توی پنج هفته برسم؟ بذار این معادلهی ریاضی رو حل کنم، اون موقع میتونم بهت بگم حس بهینه در این لحظه چیه. میدونی که من رباتم، با یه خط کد حسهام رو میتونم تغییر بدم. (نیست و نمیتونه.)
اصلا من اول اهدافم رو مشخص میکنم، بعدش حسهام رو برای رسیدن به اون هدف بهینه میکنم. (هدفش رو هم خودش مشخص نکرده، یه میمون با خودآگاهی پایینه.)
خلاصه گمونم کمبود دانش نداری، کمبود حس داری. و البته اینطور هم نیست که بتونی هر حسی رو هر طور که خواستی زیاد و کم کنی. حداقل قدم اولش اینه که از خودت بتونی بپرسی «الان چه حسی دارم؟»

