اگه یک عمر اون بچه حرف‌گوش‌کنه‌ی خانواده بوده باشی، از سخت‌ترین لحظه‌هایی که تجربه می‌کنی اونجاست که می‌فهمی مامان و باباتم دوست نداشتن انقد حرف‌ گوش کن باشی! ولی مثل یک راز اینو با خودشون انقد نگه‌داشتن تا وقتی که دیگه نتونستن تحملش کنن.
به محض اینکه می‌فهمن دیگه زیانش داره از سودش بیشتر می‌شه شروع می‌کنن به سرکوفت زدن و مقایسه کردن؛ همون کسایی که اول از همه باید تشویقت می‌کردن که لازم نیست همیشه دنبال جلب رضایت ما باشی و گاهی می‌تونی توو مسیری که خلاف میل ماست هم قدم بزنی. اما چون همین رو زمانی خطر دیدن برای خودشون، تصمیم گرفتن این راز رو همیشه از تو پنهان کنن و تو رو توو این نتیجه نگه‌دارن که تا وقتی آدم خوبی هستی که اونا ازت راضی باشن، بله همین آدما یه روز برمی‌گردن بهت می‌گن که تو پس کی قراره راهتو پیدا کنی و اگه پیدا کردی چرا داری از پس خودت برنمیای؟

54
9 لایک1 بازنشر0 نقل‌قول

پاسخ‌ها (2)

راستش اومدم از خودم بنویسم. ارتباط داشتن حتی کلامی قبل از ازدواج توی خانواده‌ام اینطور بنیان شده بود که کاملا غیرممکنه و تبعاتش هم زیاده. ولی وقتی که بعد دانشگاه و ارتباط دورادور با اون آدم دوست‌داشتنی گفتم که فکر میکنم شدنی باشه و از چارچوب قوانین خانواده، کمی پام رو اون‌ورتر گذاشتم، خودشون استقبال…

20

آره متوجه‌ام چی می‌گی واقعا والد بودن مثل راه رفتن لبه‌ی تیغه

کاری که در سنجیده‌ترین حالتش برای بچه‌ت انجام می‌دی ممکنه واقعا به ضررش باشه.

و منظور من هم اینجا اون بخش سنجیده‌‌ای که قطعا خطاهایی هم داره…

10

دقیق و درست.
مشکل پدرمادر سنتی و کنترلگر اینه.
اگه اطاعت نکنی میشه آدم بد زندگیشون
اگه اطلاعات بکنی و نتیجه دلخواهشون نباشه، باز هم میشی آدم بده.
من همیشه ترجیحم اولی بوده

16

ببین من یک موردی رو دیدم که اصلا کرک و پر برام نموند

مادری که بسیار مذهبی و حتی می‌تونم بگم افراطی بود از این نظر که دلش نمی‌خواست دخترش پاشو از خونه بذاره بیرون و زیاد با آدم‌ها در ارتباط باشه و حالا …

15