اگه یک عمر اون بچه حرفگوشکنهی خانواده بوده باشی، از سختترین لحظههایی که تجربه میکنی اونجاست که میفهمی مامان و باباتم دوست نداشتن انقد حرف گوش کن باشی! ولی مثل یک راز اینو با خودشون انقد نگهداشتن تا وقتی که دیگه نتونستن تحملش کنن.
به محض اینکه میفهمن دیگه زیانش داره از سودش بیشتر میشه شروع میکنن به سرکوفت زدن و مقایسه کردن؛ همون کسایی که اول از همه باید تشویقت میکردن که لازم نیست همیشه دنبال جلب رضایت ما باشی و گاهی میتونی توو مسیری که خلاف میل ماست هم قدم بزنی. اما چون همین رو زمانی خطر دیدن برای خودشون، تصمیم گرفتن این راز رو همیشه از تو پنهان کنن و تو رو توو این نتیجه نگهدارن که تا وقتی آدم خوبی هستی که اونا ازت راضی باشن، بله همین آدما یه روز برمیگردن بهت میگن که تو پس کی قراره راهتو پیدا کنی و اگه پیدا کردی چرا داری از پس خودت برنمیای؟
آره متوجهام چی میگی واقعا والد بودن مثل راه رفتن لبهی تیغه
کاری که در سنجیدهترین حالتش برای بچهت انجام میدی ممکنه واقعا به ضررش باشه.
و منظور من هم اینجا اون بخش سنجیدهای که قطعا خطاهایی هم داره نبود؛ منظورم اون ایگویی بود که در جایگاه والد اگه یک لحظه برگردی به خودت نگاه کنی میبینی یک کاری رو به صورت ناخودآگاه داری انجام میدی فقط برای اینکه خدماتِ حرف گوشکنی بچهت از تو دریغ نشه وگرنه تهش هیچی برای خود بچه و آیندهش نداره، من میگم حتی اگر نیاز والد این حرف گوش کردن باشه چقد بهتره که از یک سنی به بعد خود والدین به بچه این نیاز و قلقشونو یاد بدن مثلا اینکه توو حرف زدن و مشورت خواستن از ما نیاز داریم باهامون درست حرف بزنی یا هر تصمیمی که میخوای بگیری نظر مارو هم بشنوی؛ در واقع بدون اینکه این کار انقد زیرپوستی و سمی انجام بشه بچه با واقعیت نیاز پدر و مادرش مواجه بشه.

